آفتاب می شود.

...

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

...

مرا باری ست بر دوش...!

 

در آغاز اعتراف به اینکه رنج کشیدم اندکی برایم دشوار بود ولی باید یاد بگیرم که از رنجهایم شرمنده نباشم چرا که ایناند شایستگی ام را برای زندگی محک می زنند.

آری رنج کشیدم و بسیار رنج کشیدم بخاطر تو... تمام تابستان را...

زندگی موهبتی ست از جانب خداوند و دیگر اجازه نمی دهم این موهبت به تلخی بگذرد... آدم... آدم... این آدمیانند که آنرا برایم تلخ می کنند. این اولین یادداشتی بود که برایت نوشتم " الان فرسنگ ها از من دور شدی و رفتی که دل بدی به آغوش مادر... دلم برات تنگ میشه زوووود برگرد، دلم بی تو طاقت ماندن نداره... اشکهای گرمم بدرقه راهت" و حالا که به زمان برگشتنت نزدیک می شویم دلهایمان گرمی آن وقت ها را ندارد. دلت را بستی به ضریح عشق نیلو و عشق ساکت و آرام و بی آزار مرا کشتی. در خود فرو رفتم و فکر کردم، به خودم... به ناشناخته های وجودم که گاهی مرا غافلگیر می کنند. اینکه تو مرا بخوانی یا پس بزنی چیزی از ارزش های من کم نمی کند. این زندگی را که فقط یکبار زیستنش را به من ارزانی داشته اند قدر می دانم  و از تجربه هایم پلی می سازم برای رسیدن به قله ای که تا کنون دست احدی به آن نرسیده است.

من رنج می کشم و با افتخار رنج می کشم ... و این بار انرژی و شادی ام را از کسی وام نمی گیرم. در اوقات تنهایی و عجز و ناتوانی و طردشدگی ست که ما آدمیان شروع به آموختن می کنیم. پس من شادم که بسیار آموختم. شادم که تنهام، شادم که دوستانی دارم مهربانترند به من از خواهر، شادم که سالمم و در جهتی که آرزوهایم رخ برارند در حرکتم، شادم که خواهر برادر و مادری دارم که غم می خرند و شادی می فروشند...

به پاس این همه شادی ناسپاسم اگر نخندم، اگر جور دیگر زندگی را نبینم، اگر به استقبال رنج نروم...

من بار این زندگی را با شهامت به دوش می کشم و به مقصد می رسانم. انگیزه و علائق گمشده دوباره در من سر برآورده و مرا دعوت به مبارزه می کنند برای زندگی کردن. من زندگی متفاوتی خواهم داشت نه مثل همه ی زندگی ها.

من از زندگی ام یک شاهکار خلق می کنم... نه با تو... تن ها...

                  دست تن ها    singel handed 

خداوندا، تو شاهد باش من زندگی را دوست دارم.

 

...

«آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست، نه شدت آن احساس ها»

چقد‏ ‏زود‏ ‏فراموشت‏ ‏شدم...

کوله بار خستگیمو بستم!

 

«گاهی اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبی می‌خوره،‌ که فکر می‌کنه داره تصمیم می‌گیره
اونوقته که آدم ادعاهایی می‌کنه،‌ که تو رودربایستی انجامش گیر می‌افته.
گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا می‌مونه.
گاهی اوقات داره می‌خنده وقتی تو دلش خونه، گاهی گریه می‌کنه وقتی داره از زور خنده می‌میره.
گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیز جدی می‌شه.
گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد.
گاهی اوقات با ترس و لرز بر می‌گرده به پشت سرش نگاه کنه،‌ می‌بینه چه شجاعتی
گاهی اوقات با شجاعت می‌تونه ترساشو نگاه کنه.
گاهی اوقات آدم به دنبال خوشبختی، ‌زندگی رو گم می‌کنه، گاهی هم با انتظار زندگی رو معنا می‌کنه.
گاهی اوقات آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی،‌ گوهر خودشو گم می‌کنه،‌ گاهی هم گوهر حقیقت رو پیدا می‌کنه.

 

"سلام آغاز دردناک خداحافظی ست.

بخاطر تو نیومدم اما بخاطر تو میرم...

اومدم چون میخواستم تمرینی داشته باشم برای اهدافی که پیش رو دارم اما هیچ چیز اون طوری که فکر می کردم پیش نرفت.

من میخواستم در یک فضای علمی قرار بگیرم تا ذهنم بارورتر بشه یه چیزی مثل اون جلسات تحلیل وجودی... ولی تنها چیزی که نبود، علم بود... با این حال برای موندن یک انگیزه داشتم که الان اونم ندارم.

با یک رفتار نمادین وانمود کردم که از رفتار بد گذشته م پشیمونم و میخوام انصراف بدم... و خواستم که پست خدافظی نذاره هر چند میدونم رفتنی در کار نبود... دلم میخواست نفرتم رو با اعماق وجودم سرش فریاد بزنم ولی چاره ای بجز سکوت نداشتم...

 

. . .

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ

. . .

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

. . .

طعم خیس اندوه و اتفاق ِ افتاده

یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد

. . .

 

عطش گفتن در خلوت خویشتن!

روزهایم به بدترین شکل ممکن در حال گذر است. در این چند سال اخیر هرگز نشد وقت و زمانم را به بیهودگی از دست بدهم آدمی بودم که در هر شرایطی کاری برای انجام دادن دست و پا می کردم  اما این روزهایم به بطالت در پیش چشمانم می گذرد. دست و دلم به کاری نمی رود همان کسی که روزی حال من با او خوب بود علت اصلی ناراحتی و دلتنگی من است. «حوصله ام سر رفته» هرگز برایم معنی نداشته و چون خودم از این احساس دور بودم وقتی این جمله را از زبان اطرافیان می شنیدم برایم قابل درک نبود. اما حالا واقعا حوصله م سر رفته، چرا این روزهای گرم و خسته کننده تمام نمی شود؟ چند روزیست می خواهم بنویسم شرح خستگی دل را اما احتیاط کردم چون خلوتم را به تاراج برده اند ای کاش می شد خلوتم را پس دهی... مگر من بجز این کاغذ شیشه ای همدمی دارم؟

این ضرورت را حس می کنم که باید بنویسم، بنویسم که خوشبختی در مشت من بود اما چون بدنبال نشانه های ویژه ای بودم آن را ندیده گرفتم و از دست دادم.

چیزهای زیادی هستند که حایلی شده اند بین من و آرزو های من. یکیش همین مادرم، که سخت در مقابل تصمیمات ریسک پذیر من مقاومت می کند و اجازه آزمایش و خطا را از من می گیرد. خوشبختی را در استفاده ازامکانات می دانم. امکاناتی که باشد ولی به درد الانم نخورد می خواهم چکار؟ خوشبختی را باید در اکنون و الان جست نه در آینده ای که معلوم نیست بیاید یا نه...!!! باید زندگی را به جریان انداخت.

الان ستاره ها را دوست دارم و دلم می خواهد شبها با کسی که دوستش دارم نگاهشان کنم شاید 10 سال دیگر حتی با کسی که دوستش دارم نخواهم همان ستاره ها را نگاه کنم.   من امروز آنی را می خواهم که امروز می خواهم، فردا شاید آنی را نخواهم که امروز می خواهم.

مادر، ای کاش به من اجازه می دادی خطا کنم.

امواج لرزان و پریشان دلم در کدامین ساحل آرام می گیرد؟ دلم به وسعت تمام تنهایی که در آن غلت می زنم گرفته...

مادر، من در این خانه غریبم.