یک زندگی

... پرسید تو هم بیماری؟ شاید دوست داشت بگویم بله تا در یک جبهه باشیم اما گفتم نه من همراهم. هیچ واکنشی به جوابم نداد و فقط نگاه کرد بعد به راحتی مرا پذیرفت و شروع به حرف زدن کرد. خیلی اصرار داشت که گوشیش را به همراه داشته باشد می گفت باید حتما از حال بچه م مطلع شوم و الا اینجا دوام نمی آورم هر روز باید باهاش حرف بزنم. بهش گفتم می توانی همراه داشته باشی اما مخفیانه. 23 سال داشت زیبا و قد بلند، با این حال سختی زیادی کشیده بود در ابتدا در لفافه شروع کرد به حرف زدن ولی رفته رفته حقایق زیادی از زندگی اش را برایم بازگو کرد. درباره علت مراجعه اش هیچ نپرسیدم بیشتر ترجیح دادم در جریان شناور حرفهایش فقط شنونده باشم.

ادامه نوشته

رخت عاشقی

رخت عاشقی ات را
به کدامین
اویز اویخته ای ؟ ؟
مدتهاست که من اینجا
در استانه عبور تو
گریانم
.

ردپا

رفتم به بالاترین نقطه منزل و از پنجره منظره بیرون را به تماشا نشستم. تمام شهر زیر پایم بود و تو در زیر هیچکدام از سقف های این شهر نیستی. شهر به آسمانی می ماند و چراغهایش به ستارگان. انسان مخلوق خدا و دنیا و تمام مصنوعاتش ساخته دست انسان است و این انسان همه چیز را زیبا می سازد الا خودش را. همین آدمی که اتفاقا خود عاملی بر زشتی این دنیاست. خودم را از پنجره بالا کشیدم و با احتیاط سعی کردم روی لبه پنجره که بیشتر از 30 سانت نبود بنشینم. ارتفاع حدود 40 متر بود و ترس و وحشت از ارتفاع بر من غالب شد. فهمیدم دلایل زیادی برای زندگی کردن دارم دلایلی که شوق زندگی را در من تشدید می کند. فهمیدم زندگی را دوست دارم با تمام سختی هایش و کسانی که حاضرم بخاطرشان زنده بمانم. همین قاصدک هایی که خبر از آمدنت می دهند جا پایم را در زمین محکم می کنند. آن بالا در میان زمین و آسمان دردهای نهفتنی و نگفتنی ام را در یک کفه گذاشتم و شوق به زندگی را در طرف دیگر... که آن سنگین تر بود. شوق به زندگی را  حتی در گلی می توان یافت زمانی که میل به کندنش داری، در برابرت مقاومت می کند و خارهایش را به جانت می فرستد تا در مقابل فنا و نابودی بایستد پس چرا ما نایستیم و هوای تازه وارد ریه هایمان نکنیم؟

... روزگاری من بودم و خلوتم که با او می گفتم از مهربانیهایش که هوش از سرم می بُرد اما امروز خلوتم به یغما رفته تا بگویم این روزها هوش از سر که می بری؟ دیگر نمی توانم بگویم از لحظه هایی که پر از یاد توست و از نفس هایی که داغِ رفتن توست چونکه ردپایی همیشه روی نوشته ها و حرفهایم سنگینی می کند و سخت است که حتی نتوانی بگویی ای ردپایی که بر ریگ های خلوتم می مانی نیا! اینجا کسی منتظر تو نیست. مرا با این درد کهنه تنها بگذار.

                             من به تنهایی تنها می مانم و توبه تنهایی دوست انتخاب میکنی...

مرگ

ساعت 3 بعد از نیمه شبه

و اینجا مـــرگ سایه شو پهن کرده

یک تجربه

دیشب در مقام روانشناس عده ای را از نظر گذراندم. این مشاهده مستقیم به اندازه گذراندن یک درس 3 واحدی برایم مفید بود آنها بیماران عصبی و روانی بودند. واحد زنان شامل 3 بخش بود. بخش 1  شامل بیماری های روانی و سایکوز و کسانی که دارای اختلال فکری شدید و توهم هستند به طور مثال فکر می کنند با آمریکا در ارتباط هستند. بخش 2 بیماری های پارانوئید و بدبین و بخش 3 نوروتیک و بیماری عصبی- مغزی. من در بخش 2 بودم بیشتر بیماران این بخش انسان های معمولی هستند که از دردهای عصبی رنج می برند.

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

دنیای آدما قشنگ نیست

سلام خدا، گوش بده باهات حرف دارم میگن نباید ناشکری کنم چون تو بدترشو سرم میاری منم همیشه ترسیدم که مبادا بدترشو سرم بیاری... اما حالا اومدم شکایت. به حرفام گوش بده و ازم نرنج. خدایا دلم شکسته ... خسته م... غم عزیزام نابودم کرده

خدایا گوش بده لطفا! از این دنیایی که ساختی با آدماش متنفرم... دیدی من امتحانو باختم و زبان به ناله باز کردم؟ خدایا این یه ذره ایمانمو ازم نگیر و بهم طول عمر نده... من از خودم میترسم... من رنجور و ضعیفم... میترسم خدا میترسم بعد از عمری زندگی بی لذت و آرامش، بی ایمان بمیرم!!! خدایا درکم کن و منو ببخش چونکه من آدم خوبی نیستم و میخوام کفر بگم. کو آدم خوب؟ کو آدم مخلص؟ کو آدم مومن وفادار نجیب؟ حداقلش اینه که انسان باشیم کو آدم خدایا کو آدم؟ چرا اون وحشی ناانسان امید منو زد؟  تو که حتی درمورد آزار نرسوندن به حیوانات هم سفارش ها کردی... کجای این انسانیته؟ قسم به بزرگیت دارم از زور نفرت خفه میشم هوای این دنیا بهم نمی سازه، مسمومه...خدایا منو ببر از این دنیا که از خودش و آدماش متنفرم ... هیچوقت دوسش نداشتم از همون وقت که نطفه بودم و بابامو ازم گرفتی و حالا سالهاس که با رنج عزیزام رنجم میدی.

خدایا خدایا... با عزیزترینام آزمایشم نکن من نمی تونم باور کن کافر میشم اینو نخواه خدایا، اینو نخواه

...

قحطی احساس

میگن توی دلت قحطی احساسه...

میخوای یه کمی احساس؟

چین چین دامن عروس

در 18 سالگی برای سومین بار راهی خانه بخت می شد من در 29 سالگی 1 بار هم نشده بودم...

شلیک احساس!

خودش را در اتاقی تاریک حبس کرده بود و بی صدا گریه می کرد. گفتم: ببین من نیامدم که خلوتت را بهم بزنم با این حال اگر می خواهی می روم. به جای اینکه جواب دهد دستش را باز کرد و در آغوشم گرفت ناله های بی صدایش به ضجه تبدیل شد... گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد!!!

من هم اشک هایم را به شانه هایش سپردم و گریه کردم... گریه کردم... گریه کردم!!!

میوه های انتظارش گندیده

آیا شده َهرگز به جولانگاه افکارت راهم دهی؟

و به اندوهی که در قلبم جاریست بیندیشی؟

یا به انتظاری که در دیدگانم مرده؟

یا به زلال حرفهایت در گوشم؟

آیا هنوز هم می بینیم در رویایت؟

یا می پرد برایم پلک دلت؟

 با من است حرفها و حرفی با من نیست به ناکامی درختی که افتاده

و میوه هایش گندیده

چنانکه دستی برای چیدنشان دراز نبود...!