یک زندگی
... پرسید تو هم بیماری؟ شاید دوست داشت بگویم بله تا در یک جبهه باشیم اما گفتم نه من همراهم. هیچ واکنشی به جوابم نداد و فقط نگاه کرد بعد به راحتی مرا پذیرفت و شروع به حرف زدن کرد. خیلی اصرار داشت که گوشیش را به همراه داشته باشد می گفت باید حتما از حال بچه م مطلع شوم و الا اینجا دوام نمی آورم هر روز باید باهاش حرف بزنم. بهش گفتم می توانی همراه داشته باشی اما مخفیانه. 23 سال داشت زیبا و قد بلند، با این حال سختی زیادی کشیده بود در ابتدا در لفافه شروع کرد به حرف زدن ولی رفته رفته حقایق زیادی از زندگی اش را برایم بازگو کرد. درباره علت مراجعه اش هیچ نپرسیدم بیشتر ترجیح دادم در جریان شناور حرفهایش فقط شنونده باشم.
