من در حضور دیگران

 

روانشناسی اجتماعی جزء واحدهای درسی این ترم من است. مایلم کمی راجع به یافته هایم حرف بزنم.

واضح است که بخش اعظم رفتار انسان تحت تأثیر حضور دیگران قرار می گیرد و رفتارهای ما محصول عوامل اجتماعی است بنابراین ما در تعریف داریم که روانشناسی اجتماعی علمی است که رفتار فرد را تحت تأثیر گروه مورد مطالعه قرار می دهد. اگر دقت  کرده باشید ما خودمان را به نحوی ارائه می دهیم که بر ادراک دیگران از خودمان تاثیر بگذاریم. به راستی چه اتفاقی می افتد که غالبا تحت تاثیر دوستان رفتار می کنیم و به خواست آنها گردن می نهیم؟ چرا مخالفت با گروه همسالان دشوار به نظر می رسد؟ چه اتفاقی می افتد که در گفتگوهایمان حتی در موضوعی که حق با ماست شکست می خوریم؟

هر انسانی ترکیب منحصر بفردی از انتظارات، خاطرات و نگرش هاست که به پیشینه ی اجتماعی برمیگردد ما کنجکاویم و دوست داریم بدانیم چرا فلان اتفاق افتاده؟ چرا سر دوستمان داد می کشیم؟ چرا عاشق می شویم و این دست سؤالات...

تمایل ما برای پیدا کردن علت رفتارهایمان به ما در رسیدن به آرامش کمک می کند و می توانیم با وضعیت ها موثرتر کنار بیاییم. فرهنگ یکی از فاکتورهایی ست که تاثیر بسیاری بر فرد دارد. کسی که دارای سطح بالایی از فرهنگ است تمایل بیشتری برای احترام به عقاید مذهبی و فرهنگی و آزادی دیگران دارد و لو اینکه فرد را قبول نداشته باشد توجه داشته باشید که احترام گداشتن متمایز است از قبول داشتن. ما می توانیم احترام بگذاریم  ولو اینکه فرد را قبول نداشته باشیم. در اکثر موارد ما در روابطمان دچار مشکل می شویم چون تصور می کنیم مجازیم احترام را در مورد کسانی که دوست نداریم رعایت نکنیم. و نیز دوست داشتن عاملی ست برای از بین رفتن احترام... چون توقع را به دنبال دارد و انتظار داریم کسی را که دوست داریم مطابق میل و سلیقه ما رفتار کند، فعالیت های مورد علاقه ما را انجام دهد، مکانهایی را که ما میخواهیم برود، با کسانی که ما دوست داریم معاشرت کند و این چنین به حریم و آزادی او احترام نمی گذاریم در حالیکه باید اجازه دهیم فضای آزاد و زندگی شخصی خود را داشته باشد و گاه از دریچه ی دید او به زندگی دنیا نگاه کنیم تا بیشتر به درک احساساتش برسیم.

همه ی ما به نوعی از رفتار دیگران تأسی می کنیم اگر در جمعی حضور بیابیم که همه به فردی که در حال گدایی ست کمک می کنند ما هم کمک می کنیم و اگر در محیطی باشیم که همه آشغالهایشان را در سطل زباله می ریزند ما هم این کار را می کنیم تا قضاوت نادرستی در مورد ما نشود .مسلم است که عقاید و ارزش های ما در مواجه با دیگران گسترش می یابد برای مثال آنچه که دوستان صمیمی برای آن ارزش قائلند بیشتر ما را به فکر وا می دارد و آنها حتی در انتخاب شغل و پیشرفت تحصیلیمان نیز تاثیرگذارند.

در تاریخ روانشناسی اجتماعی مانند بیشتر رشته های علمی از افلاطون و ارسطو به عنوان اولین روانشناسان اجتماعی یاد می شود. ارسطو انسان را « حیوان اجتماعی » می خواند، توماس هابز فیلسوف انگلیسی بشر را بصورت موجودی موذی ، خشن و حقیر ترسیم نمود. جمله معروف او درباره اهمیت انسان این است «انسان گرگ انسان است » و به عقیده ژان ژاک روسو « بشر وحشی پاک نهاد است» و از آن رو دچار این همه عوارض روحی و جسمی نامطلوب شده است که جامعه خواسته است و بازگشت به طبیعت را راه حل این معضل می داند. 

 

I’m not happy

 

ساعت 57 دقیقه بامداد 27 اسفند

برآستان دیواری تکیه داده ام و چشمانم را بر گستره آسمان دوخته ام. ستارگان بر نگاه بی فروغم چشمک می زنندو از من می خواهند درنگ نکنم مبادا احساس قوه عقلم را بپوشاند... قلبم از اندوه می میرد... سوگوار لحظه هایی ست که قرار است مرگ آرزوها را به دوش بکشد. خداوندا مرا ببخش... خدای من مرا ببخش... دیگر هرگز قلبم را به اندوهی آشنا نمی کنم ... دیگر پنجره قلبم را به روی عاطفه می بندم... زین پس قلبم را مأمن آرزوهای بی ادعای خود خواهم کرد...

صبح روز 27 اسفند

شماره 67 به باجه 2 ... نگاهی به شماره اممی اندازم 342. وای خدای من 275 نفر در صف انتظار هستند، با این حال خراب چطور این زمان طولانی در صف بمانم. جایی هم برای نشستن نیست. یک نفر با صندوقدار درگیری کلامی پیدا می کند رئیس بانک به حمایت از کارمندش بلند میشود... عجب هرج و مرج و ازدحامی!  و من تنها به تو فکر می کنم دلم عزادار نبودنت است بیچاره دیگر همچون تو مهربانی به خود نخواهد دید. تو بهترین بودی ... در این 1 سال حتی 1 بار ناراحتم نکردی و اجازه ندادی برای لحظاتی هر چند کوتاه دلم مهمان ناراحتی باشد. وقتی با شوق به طرفم می امدی و لبخندت را نثارم می کردی و از دور برایم ادا و اطوار در می آوردی همه ی دنیا مال من بود. برای از تو گفتن و با تو گفتن نیازی به واژه ندارم  این نگاه و سکوتم خود می گوید با تو هر آنچه ناگفتنی باشد. صدای تو موزونترین آهنگ قلب تپنده ی من بود...

کسی با کلاه داخل می شود نوشته ی روی کلاهش توجهم را به خود جلب می کند بی اختیار زمزمه می کنم  

I’m not happy, too 

یاد وقتی می افتم که بر حماقت آن دو جوان عاشق می خندیدم و دلیل ترک کردنشان را نمی فهمیدم . فکر میکردم عشق همه چیز است اما حالا می فهمم که هزاران دلیل می تواند وجود داشته باشد تا یک عاشق و معشوق نتوانند با هم بمانند... آدمها هر کدام به نوعی خاطره ای از تو را برایم تداعی می کنند. با تکاپویشان انگار می خواهند به من بگویند زندگی درجریان است، زمان را از دست نده ، دستهای چروکیده واستخوانی آن پیرزن که هیچ نشانی از رنگ و حیات به خود ندارد گذر عمر را به من گوشزد می کند...

ساعت 14 ظهر

به پشت دراز کشیده و به سقف اتاق زل زده ام . بی هدف فکرم را در آسمان خیالت به پرواز در می آورم صدای گریه مادرم در آشپزخانه مرا به خود می آورد. می شنوم که با خود زمزمه می کند «که نیشکی بی باوکم». سرم را در لای متکا فرو می کنم تا میزبان اشکهایم شود. دستهایم فرش را چنگ می زند. سر که از بالشت بلند می کنم دستم را مشت شده می بینم بجز انگشت کوچکم که به حالت قهر باز مانده مثل وقتهایی که خودم را برایت لوس میکردم تا بیشتر دوستم داشته باشی اما این بار خیال لوس شدن در سر ندارم این قهر آخرین است... تو اولین . آخرین عشقم بودی... "از اولین جمله ت فهمیده بودم زود/ عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود..." اشکهایم را از گونه هایم می گیرم و در سطح انگشتانم پخش می کنم.

 

بابایی

    •  اول فروردین سر خاک بابا بودم بابایی که سالهاست زیر خاک خوابیده و نشونه ش فقط یه سنگ قبره
  • میگن دخترا بابایی ان اما سهم من از بابا همین چند مشت خاکه که هر چند وقت یکبار اشکامو می بلعه.
  •  امروز ۹ روزه که از عزیزترینم جدا شدم٬ انگار که هیچوقت نداشتمش... و دلتنگی گریز ناپذیره