مشق نوشت!
مخم را به کار گرفته و یکریز حرف می زند و من بی آنکه هیج بگویم فقط حرفهایش را تأیید می کنم دلم می خواهد زودتر تمامش کند دو روز تمام است که از توهمات خودش با من سخن می گوید کاش می توانستم به او بفهمانم که ساده ای ...که این افتخارات ناچیز فقط زاده ی وهم و تصورات توست با واقعیت فاصله دارد!!! کجای نفهم بودن لذت دارد که اینان خود را به نفهمی می زنند. می گوید پسر صاحب کارش او را می خواهد گفتم نشانه ی این خواستن چیست؟ گفت از آنجا که وقت رفتن گفت خداحافظ...! در دلم به سادگیش می خندم آخر هر خواستنی نشانی دارد نمودی دارد، محال است پسری دختری را بخواهد و دست روی دست بگذارد. دلم نمی خواهد ذهن و گوشم را به این اراجیف بسپارم اما گویا چاره ای نیست؛ ترجیح می دهم بگذارم در دنیای کوچک خودش بماند و با دلخوشیهای کوچکش خوش باشد. هر روز ایمانم به این بیشتر می شود که آدمها به هر اندازه که جاهل باشند، ادعا و تکبر بیشتری می یابند.... نگاهم را به لبهای کلفت وسیاهش می دوزم و ذهنم را از کلامش می گیرم و می برم به آن جا که سوال بود و سؤال که در دیباچه ی ذهنم نقش بسته و بی تابم می کند که چرا این روزها همه از عشق خود با من سخن می گویند؟ چرا آن روز در راه بیمارستان آن زن میانسال با آن چین بزرگ زیر چشمانش٬ حکایت کرد از مجرد ماندن و عشق ۱۸ ساله اش؟ چرا سمیه عشق ۶ ساله اش را به من گفت؟ عمری عادت کردم به سکوت! به اینکه ناله های درونم را از نطفه خفه کنم، در گفتنش سودی نمی بینم و همینطور شنونده ای... سعی دارم مغزم را از خاطرات کهنه بشویم نمی خواهم به هیچ خاطره ای اجازه عبور دهم زندگی برایم مثل قطاریست که در هر ایستگاه افرادی سوار می شوند و چون به مقصد رسیدند در ایستگاههای بعدی پیاده می شوند نکته ی قابل اهمیت این است که کسی نباید مرا از ادامه ی راه باز دارد هرکسی آمد و رفت من تا آخرین ایستگاه تا مقصد بروم.
خدای من ای قدرت لایزال! دلم به هوای تو خوش است. خداوندا مگر نگفتم جان تو و جان من؟! مگر نگفتم حفاظتم کن، حمایتم کن، کفایتم کن... آخر چرا لغزیدم؟ اگر مرا کفایت کنی اگر حمایت کنی دیگر مرا بس است. می دانی خیلی متقی نیستم کفر است اما نه به بهشتت طمع دارم و نه از جهنمت می ترسم؛ تنها عشق است که مرا به تو وصل کرده. ایمان دارم سپردن آنچه که از ید قدرت ادمی خارج است به خدا که یک منبع متعالی و برتر از آگاهی ست و در خواست حمایت و رحمت از جانب او به طرز فوق العاده ای نیرو بخش است و در خواست آگاهی و بینش، هدیه ایست که به ما داده شده است
چونانکه می دانی دختری هستم ساده و بی پیرایه از تبار خاک، که هنوز به سرنوشتی پاسخ مثبت نداده ام در این میان چیزی هست که نمی دانم آنرا مانع بنامم یا فرصت؟!! ازدواج را می گویم؛ باری ست بر دوش من. از روزگار جوانی ام نمی توانم دل بکنم هنوز احساسم هوایی نخورده. هیجانی بس عجیب برایم به همراه دارد... غریب و ناشناخته! چون دنیایی دیگر می ماند. هجرت از دنیایی به دنیای دیگر. نمی دانم خوب است یا بد؟ فرصتی ست برای رشد یا محدودیت؟؟؟ چگونه به آن بنگرم؟ دل که میلی ندارد شاید؛ باید متقاعدش سازم.
زبان از گفتن راز دلم قاصر است که سکوتم گویاست...
