مشق نوشت!

 

مخم را به کار گرفته و یکریز حرف می زند و من بی آنکه هیج بگویم فقط حرفهایش را تأیید می کنم دلم می خواهد زودتر تمامش کند دو روز تمام است که از توهمات خودش با من سخن می گوید کاش می توانستم به او بفهمانم که ساده ای ...که این افتخارات ناچیز فقط زاده ی وهم و تصورات توست با واقعیت فاصله دارد!!! کجای نفهم بودن لذت دارد که اینان خود را به نفهمی می زنند. می گوید پسر صاحب کارش او را می خواهد گفتم نشانه ی این خواستن چیست؟ گفت از آنجا که وقت رفتن گفت خداحافظ...! در دلم به سادگیش می خندم آخر هر خواستنی نشانی دارد نمودی دارد، محال است پسری دختری را بخواهد و دست روی دست بگذارد. دلم نمی خواهد ذهن و گوشم را به این اراجیف بسپارم اما گویا چاره ای نیست؛ ترجیح می دهم بگذارم در دنیای کوچک خودش بماند و با دلخوشیهای کوچکش خوش باشد. هر روز ایمانم به این بیشتر می شود که آدمها به هر اندازه که جاهل باشند، ادعا و تکبر بیشتری می یابند.... نگاهم را به لبهای کلفت وسیاهش می دوزم و ذهنم را از کلامش می گیرم و می برم به آن جا که سوال بود و سؤال که در دیباچه ی ذهنم نقش بسته و بی تابم می کند که چرا این روزها همه از عشق خود با من سخن می گویند؟ چرا آن روز در راه بیمارستان آن زن میانسال با آن چین بزرگ زیر چشمانش٬ حکایت کرد از مجرد ماندن و عشق ۱۸ ساله اش؟ چرا سمیه عشق ۶ ساله اش را به من گفت؟ عمری عادت کردم به سکوت! به اینکه ناله های درونم را از نطفه خفه کنم، در گفتنش سودی نمی بینم و همینطور شنونده ای... سعی دارم مغزم را از خاطرات کهنه بشویم نمی خواهم به هیچ خاطره ای اجازه عبور دهم زندگی برایم مثل قطاریست که در هر ایستگاه افرادی سوار می شوند و چون به مقصد رسیدند در ایستگاههای بعدی پیاده می شوند نکته ی قابل اهمیت این است که کسی نباید مرا از ادامه ی راه باز دارد هرکسی آمد و رفت من تا آخرین ایستگاه تا مقصد بروم. 

خدای من ای قدرت لایزال! دلم به هوای تو خوش است. خداوندا مگر نگفتم جان تو و جان من؟! مگر نگفتم حفاظتم کن، حمایتم کن، کفایتم کن... آخر چرا لغزیدم؟ اگر مرا کفایت کنی اگر حمایت کنی دیگر مرا بس است. می دانی خیلی متقی نیستم کفر است اما نه به بهشتت طمع دارم و نه از جهنمت می ترسم؛ تنها عشق است که مرا به تو وصل کرده. ایمان دارم سپردن آنچه که از ید قدرت ادمی خارج است به خدا که یک منبع متعالی و برتر از آگاهی ست و در خواست حمایت و رحمت از جانب او به طرز فوق العاده ای نیرو بخش است و در خواست آگاهی و بینش، هدیه ایست که به ما داده شده است

چونانکه می دانی دختری هستم ساده و بی پیرایه از تبار خاک، که هنوز به سرنوشتی پاسخ مثبت نداده ام در این میان چیزی هست که نمی دانم آنرا مانع بنامم یا فرصت؟!! ازدواج را می گویم؛ باری ست بر دوش من. از روزگار جوانی ام نمی توانم دل بکنم هنوز احساسم هوایی نخورده. هیجانی بس عجیب برایم به همراه دارد... غریب و ناشناخته! چون دنیایی دیگر می ماند. هجرت از دنیایی به دنیای دیگر. نمی دانم خوب است یا بد؟ فرصتی ست برای رشد یا محدودیت؟؟؟ چگونه به آن بنگرم؟ دل که میلی ندارد شاید؛ باید متقاعدش سازم.

زبان از گفتن راز دلم قاصر است که سکوتم گویاست...

 

دزیره

چندی قبل در یک مناسبت خاص، دوستی عزیز به من کتابی هدیه داد این هدیه ی ارزشمند شادی و هیجان زیادی برایم به همراه داشت. دقیقا یک روز بعد از آخرین امتحان شروع کردم به مطالعه کتاب. حقیقتا کتاب بی نظیری بود. خالی از لطف ندانستم اگر بخواهم اطلاعاتی راجع به این کتاب در اختیار شما قرار دهم.

 

ادامه نوشته

لکه ی دلم

لکه های سیاه ابر رو تو آسمون دیدی؟؟؟!!

وقتی به جبر باد ناپدید می شن انگار که هیچوقت نبودن...!

استاد ریاضی من!

 

در اولین سال ورودم به دانشگاه استادی داشتیم که از هر جهت بی نظیر بود. دانشمند، ادیب، طناز، جوان و خوش قیافه... کلاسش مملو از جمعیت بود تمام دانشجویان سعی شان بر این بود که درس ریاضیات را با استاد عزیزی بگیرند. یک آدم منحصر به فرد بود با افکار خاص، بدیع و پرورش یافته. با اینکه استاد ریاضی بود دستی هم در ادبیات داشت و سرشار بود از ذوق و قریحه ی ادبی. تنها ترمی بود که از نشستن سر کلاس ریاضی و حل مسئله خسته نمی شدم و اصلا متوجه گذر زمان نبودم. مسائل مشکل و خسته کننده ی ریاضی را همواره با چاشنی شعر و ادب شیرین و دلپذیر می کرد.

یکبار که از پنجره کلاس بیرون را نگاه می کرد گفت: «تو این دانشگاه فقط باغبونش خوب کار می کنه» انصافا راست می گفت. پیرمردی تکیده و لاغر اندام با صورتی آفتاب سوخته که جز به گل ها و بوته های باغچه به هیچ چیز دیگر توجه نداشت گویا چیز دیگری را لایق توجه نمی دید.

جلسه آخر استاد ما را با نصایحی مهمان کرد که هرگز فراموش نمی کنم. او گفت: «هیچوقت روی پل صراط از شما نمی پرسن انتگرال به چه روشی حل میشه یا اینکه حد این تابع چطوری گرفته میشه؟!! سعی کنید همیشه خودتون رو حفظ کنید. مطمئنا شما روزی به جایی خواهید رسید اما مهم اینه که انسان باشید. شما امروز به من التماس می کنید که سری ها رو حذف کنم... به طور حتم یک روز هم به شما التماس خواهند کرد، اون روز خودتون رو گم نکنید...»

روز امتحان اولین چیزی که توجهم را به خودش جلب کرد این جمله زیبا بود که در پای برگه ی امتحانی درج شده بود.

« اگر خداوند آرزویی را در دلهایتان کاشته است بدانید توانایی و استعداد بارور شدنش را هم در شما دیده است.»

 

برف پا نخورده وجود نداره!

در حال صعود برمی گردی نفس نفس زنان به دورو برت نیگا می کنی. به خودت میگی باریک الله به خودم که این همه اومدم بالا.  جز من کسی پاش به این بالاها نرسیده: بعد توی برف همیشه چند تا جای پا پیدا می کنی. آره، یه نفر قبل تو اون جا بوده.


ادامه نوشته

تقدیم به خلوت خاموش مادرم!


شب غمگین و وحشتناکی ست زن جوان در فضای عریان و تاریک روستا بر سر بالین همسرش نشسته است. مات و مبهوت به جسد خیره مانده و در اعماق وجودی اش هنوز نتوانسته باور کند که تنها یاورش و تنها کس حقیقی اش را از دست داده است. باد از میان انبوه درختان جنگل، ناله ها و گریه ی کودکی را همواره به گوشش می رساند و او وحشت زده خشکش زده است جسمش یارای حرکت ندارد مدام در خیال خودش با او حرف می زند. که چرا به این زودی بار سفر را بستی؟ آیا فقط 6 ماه سهم من از زندگی با تو بود؟ این انصاف نبود مرا با فرزندی در شکم این گونه ترک کنی..!

تو خود همیشه مرا با حرفهایت تا انتهای خوشبختی می بردی و خودت مرا آرام می کردی آن هنگام که از هجوم درد خسته می شدم حالا این درد را چگونه تسکین دهم وقتی جز تو تسکینی ندارم؟!!! تا فردا تو را بی رحمانه به دست سرد خاک می سپارند و دست های من برای همیشه از دستان پر مهرت جدا می ماند.

چگونه فریاد دل را خاموش کنم وقتی از اندوه نبودنت به تب و تاب می افتد؟  تو آرام جان خسته ی منی ... نرو... یا اگر می روی مرا هم با خود ببر...           

و این اشکها بودند که بر پهنای صورتش می لغزید.

باد زوزه می کشد و شاخ و برگ درختان را به جان هم می اندازد. سوز سرما  انگار سیلی ی بود که بر صورتش نواخته می شد. پلک نمی زند و  از وحشت آینده ی مبهمی که در پیش رو دارد تمام تنش یخ می زند زانوانش را تنگ در آغوش می گیرد و به گوشه ای نامعلوم خیره می ماند.

صدای جیغ کودکی از میان جنگل به گوش می رسد...

کلاس روانشناسی

امروز یک روز پر مشغله برای من و دوستانم است...
ادامه نوشته

حیف از تو که ارباب وفا را نشناسی!

من راه گم کرده بودم و اینک راه به رهایی جُستم ...!

                          برای دیدن ادامه، لطفاً به ادامه ی مطالب بروید.


ادامه نوشته

یک روز بارانی


هوای دلچسبی است و زمین خیس باران...، پیداست شب قبل آسمان گرد و غبار را از روی زمین شسته است و بعد از آن خورشید، گرما و درخششش را برآن تابانیده است.

چند روزیست هوای دل من هم ابریست اما بر زمین خشک دلم بارانی نمی بارد. این روزها زمان به بیهوده ترین شکل ممکن در حال گذر است و من نای مقاومت ندارم. می خوابم تا گذرش را کمتر احساس کنم و حتی از اینی که هست تندتر بگذرد. ۱۱ روز است که من عصبانی ام و هنوز بروزش نداده ام چون به عصبانیتم نیاز دارم. ترجیح می دهم خوددار باشم تا مباد فروکش کند...

حال من خوب نیست ...! خنده های مصنوعی؛ شادیهای تصنعی... همه چیز رنگ بیهوده بودن دارد...

حوالی ساعت 4 عصر است آسمان از کیسه های ابری اش سکه های باران به زمینیان هدیه می بخشد، اما من هوای بیرون به سرم زده است. به سمانه زنگ می زنم که همراهی ام کند و او بدی هوا را برای نیامدنش بهانه می کند. ناگزیر به تنهایی قدم در جاده ی باریک دلتنگی می گذارم و بی هدف راهی را در پیش می گیرم. همینکه چند قدمی از خانه دور می شوم باران تندتر می شود و بر شدت خود می افزاید. آدم ها از حال عادی خارج شده و سریعتر گام بر می دارند، حتی می دوند تا سایبانی بیابند. تنها من بدون هیچ شتابی قدمهایم را در امتداد خیابان پیش گرفته ام. صدا، صدای هیاهو و قطره ی باران است. تو گویی سقوط می کند و با سر محکم بر زمین می خورد. این شدت کوبیدن پنهان شدن در دل زمین را می طلبد گویی آنها هم شرم دارند از ماندن بر روی زمین.

آنهایی هم که چتر به دست دارند قدمهایشان سرعت گرفته است، نگاههای معنی دار کسانی که زیر سایبان پناه گرفته اند بر تنم سنگینی می کند. تلفنم زنگ می خورد اما جواب نمی دهم دلم می خواهد کسی از من خبری نداشته باشد و برای دقایقی گم شوم! ماشینی به من نزدیک می شود و دعوت به سوار شدنم می کند تا خیس نشوم...!

اما من خیسم ... خیسِ خیس...!

قطرات باران تمام صورتم را پوشانده وبه سرعت از روی پیشانی ام سر می خورند تا روی ابروهایم و آن هنگام از روی آن به صف می شوند و قطره قطره از انحنای ابروها به پایین می لغزند. صورتم را پاک نمی کنم این خیسی و تر شدن را دوست دارم اشکها بر پهنای صورتم در باران گم می شود، قدم هایم را زیر باران کش می دهم تا شاید باران غم را بشوید. عصبانیتم تمام نمی شود. از کنار آدمها که رد می شوم نفرتم را با نگاهم به سمتشان روانه می کنم دلم می خواهد فریاد بزنم:«این شهر و آدمهایش را دوست ندارم؛ اصلا اینجایی را که هستم دوست ندارم » راه برگشت را در پیش می گیرم با همان طمآنینه... با همان هجوم افکار... از نگاههای مردم می فهمم چقدر خیس شده ام و من در دل به زود باوریشان می خندم. هنوز آرامم و قصد شتاب ندارم... نزدیک خانه که می رسم از کوچه پشتی که خلوت تر است وارد خانه می شوم، پله ها را طی می کنم و به درون اتاق می روم لباس های خیس را از تن بیرون می آورم و آویزان می کنم، همانجا بی حرکت نزدیک بخاری می نشینم

موبایلم را نگاه می کنم، ۶ تماس بی پاسخ و ۲ پیام کوتاه...

خودم را بیشتر به بخاری می چسبانم... هنوز پر از عصبانیتم...!


شازده کوچولو

دلم می خواهد بنویسم درد دارم اما نوشتنش را نمی دانم کاش جایی بود که نوشتنش را یاد می داد. امشب همگی خانه ی خاله جمع شده ایم، آدمهای زیادی اینجا هستند اما دل من با هیچ کس نیست بیهوده است آری! یقینا" بیهوده است تلاش برای رهایی...

کنار دختر خاله نشسته ام، سر بر شانه اش می گذارم و با مظلومیتی در آهنگ صدایم می گویم :

-دختر خاله

:هوم

-دلم گرفته

جیغ خفیفی می کشد

:چی؟؟ آخه آدم میون این همه جمعیت مگه دلش می گیره؟ از چی دلت گرفته؟

ودیگر هیچ ندارم بگویم، در جواب سؤالش فقط سکوت می کنم. سرم را بیشتر به شانه هایش تکیه می دهم، نگاهم می کند. نگاهم را از نگاهش می گیرم تا اندوهش را نخواند. من واقعا نمی دانم، گفتنش را نمی دانم!... چگونه با او از تو بگویم؟ حال که یارای گفتنم نیست از کنارش بر می خیزم و به اتاقی خلوت می روم شازده کوچولو را باز می کنم. این مسافر کوچولو که از سیارکی دیگر به زمین آمده، عجیب به دل می نشیند. در اخترک خود گلی هست که خیلی دوستش دارد گلی که در تمام عالم تک است و جز در اخترک او هیچ جای دنیا یافت نمی شود و تمام احساس خوشبختی اش دیدن همین یک گل است. او در جستجوی فهمیدن چیزهای مهمی است مثلا" اینکه خارها چه فایده ای دارند وقتی که گل او برای دفاع از خودش جز چند تا خار چیزی ندارد و این خارها هم فقط چیز وحشت آوری به نظر می رسند و در حقیقت کاری از دستشان بر نمی آید. این فکر امیر کوچولو را به گریه می اندازد زیرا تمام غمش این است که یک روز صبح یک بره ی کوچک بی آنکه خود بفهمد دارد چه کار می کند گلش را نابود کند!!! من نیز با گریه ی امیر کوچولو گریه می کنم...

امیر کوچولو با عصبانیت از موجود خودخواه سیارک خودش شکایت می کند « او هیچوقت گلی را بو نکرده، هیچوقت ستاره ای را تماشا نکرده، هیچوقت کسی را دوست نداشته، هیچوقت جز جمع زدن اعداد کاری نکرده و صبح تا شب کارش این است که بگوید من یک آدم مهم ام ... من یک آدم مهم ام!!! این را بگوید و از غرور به خودش باد کند؛ اما او خیال کرده، او آدم نیست یک قارچ است ... یک قارچ!»

همینطور که روی زمین به دنبال انسان ها می گردد به گلستانی پر از گل بر می خورد. 5000 گل در آن گلستان بود که شبیه گل خودش بود. از این بابت سخت احساس سرشکستگی و بدبختی می کند زیرا فکر می کرد گل او درتمام عالم تک است و از اینکه تا به حال به خاطر داشتن یک گل معمولی احساس دولتمندی و غرور می کرد دلگیر و غمزده به راه خود ادامه می دهد تا اینکه با مفهوم اهلی شدن آشنا می شود . آری! تنها گل او بود که او را اهلی کرده بود نه پنج هزار تا گل دیگر. پس تصمیم می گیرد یکبار دیگر گل ها را ببیند تا به آنها بفهماند گل او در تمام عالم تک است. به سمت گلستان برمی گردد و خطاب به گل ها می گوید:« شما ها سر سوزنی به گل من نمی مونید و هنوز هیچی نیستین؛ نه کسی شما رو اهلی کرده نه شما کسی رو! درست همونجوری هستین که روباه من بود؛ روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگه. اونو دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تکه، شما خوشگلید اما خالی هستین براتوم نمیشه مُرد . گل من به تنهایی به همه ی شما سَره؛ چون فقط اونه که آبش دادم، چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم، چون فقط اونه که براش حفاظ درست کردم، چون فقط اونه که پای گِله گزاریها و خودنمایی ها یا حتی گاهی بُق کردنا و هیچی نگفتناش نشستم، چون که اون گل منه...!»

ارزش گل من عمری ست که به پایش صرف کردم. انسان تا زمانی که زنده است نسبت به کسی که اهلی کرده مسؤل است. من مسؤل گلمم... !

 


گیسیا

 

از نوجوانی عاشق شعر و ادبیات بودم آن زمان دنیای کوچک احساس و عاطفه مرا اشعار ساده و صمیمی مریم حیدرزاده و فروغ فرخزاد تشکیل می دادند.(بسی مایه ی تأسف است که نام این دو را کنار هم می آورم) تازمانی که آدمی برای دل خودش کاری می کند همه چیز خوب است اما همینکه رنگ و بوی پول به خود می گیرد ارزش واقعی اش را از دست می دهد. سالهاست که دیگر حتی یک بیت از اشعار که نه ترانه های مریم را نخوانده ام اما هرگز طعم و مزه ی اولین اشعارش را از یاد نمی برم٬ هنوز بعد از گذشت سالیان٬ وقتی آن صدای پراحساس و لطیف را در آلبوم " مثل هیچکس " می شنوم حس لذت و اشتیاق اولیه دوباره در من شکل می گیرد. به یاد دارم که هر جا متن یا شعری زیبا را می خواندم همراه با نام شاعر یا نویسنده ی آن٬ در دفترچه ی یادداشت شخصی ام ثبت می کردم. در اثر همین خواندن ها و خوانش ها بود که فهمیدم علاقه ای وافر به شعر نو دارم و دلبستگی عجیبی به سراینده ی آن. شعری بود که مدتها با من عجین شده بود شعری که سند نداشت یعنی نام شاعر را پای آن درج نکرده بودم. آنقدر از آن لذت می بردم که دوباره و سه باره می خواندم. سادگی و صمیمتش هر بار مرا حریص تر می کرد تا نام شاعر آن را بدانم به همین خاطر هر جایی که فکرش را بکنید در پی یک نام رفتم. اساتید ادبیات٬ اینترنت٬ کتابفروشی ها٬ کتابخانه... کتابهای زیادی را ورق زدم اما دریغ...! مثل حل یک معما شده بود!!! تا اینکه روزی برادرم طبق عادت همیشگی اش جلوی آینه با حرکات دست اشعاری را با خود زمزمه می کرد که به گوشم آشنا بود٬ بله همان اشعار بودند... یکباره از او پرسیدم:

-این اشعار را از کجا حفظی؟ نام سراینده ی آن را می دانی؟

اینجاست که می گویند "آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم" منی که در میان نام بزرگانی چون حمید مصدق٬ فریدون مشیری و ...به دنبال این اشعار می گشتم باور کردنی نبود که فقط چند کوچه تا خانه اش راه بود. همه چیز یادم آمد سالها قبل برادرم دفتر شعری به منزل آورد و گفت اینها را خواهر دوست من سروده٬ نامش گیسیاست. این یکی از اشعار زیبای اوست.

 


هنوز هم

در پشت خرابه ی عشقی ناکام

تویی که برایم تار می زنی

دریغ از این نوای دردناک و خوشباوری من

به خاطرت هست من٬ چه اصیل

                               خویشاوند صداقت ساختگی ات شدم

                               و تو چه بی عاطفه!

                               دل از من بریدی و تمام صداقتت

                               که دروغ بود.

هیچگاه راز آه های اندوهناکت را نفهمیدم

می خواستی باور کنم

                              خدایت را از دست داده ای

و طلب می کردی از من آرزوهای به تاراج رفته ام را

فقط برای چند صباحی

                             که از وصال ناکامی!

                             و عجب رونق داشت

                             روزهای با شکوه در کنار هم ماندن

و درآن فرصت اندک

                             که چشم آینه و پیوند

                             افسانه ای ترین قصه ی دنیا شد

تو معشوقه ی بی رحم شعرهایم شدی

و پای بر زخم دلم نهادی

و تازه کردی دردهایم را که نباید

چرا نگفتم آن شب را

                             که اشکم فرو ریخت بر پیکر لرزان شعرهای ناتمام

آن شبی که چشم تو از من دزدید

                             طراوت نیلوفران را

و دیگر بار در سایبان همان چشمها

                             نجابت پشیمانی ات را

                             از این دلداگی دروغین

                            با ناباوری به تماشا نشستم

           و من در زمستان دیگری رنجیدم

نه با دل

          که خدایگانِ کینه های به یاد مانده از عصر نامهربانیهاست

نه با دل

         که تن نمی دهد به التماس برگشت

نه با دل

        که از فراموش شدگان احساس کوکب هاست

       که نمی داند باید بخشید این ظلم بزرگ را

       به حرمت روح اهورایی آدمها

من رنجیدم و با چشم رنجیدم

و تو در نایاب ترین همدلی ات

                             چشم پوشاندی از من

                             که بی همراه مانده بودم

                             در حصار ناپایداری عاطفه ات

تو مرا همراه شدی در جشن رویش آفتاب

و آه از آن روز که ابرهای بارانی

                             مرا از تو و خورشید جدا ساخت

تو مرا نشاندی به گوشه ی تلخ دلبستگی

و حالا

ای جدا مانده از من

که بازمانده ی احساس قاصدک هایی

چرا

در روزگار یکرنگی باورها

دلت را برایم حاشا نکردی؟

تو که پیشانی مهربانی ات از دیر باز تب کرده بود

چرا نگفتی

این همه سیب را برای چه می چینی؟!

ای از عاطفه سرشار

باغ من خالیست سبدی سیب بردار

در تکدی این باغهای پهناور

در من باور بود

اگر آن روز دلت با هوای عریانی باغم را تماشا نمی کرد

اگر نمی گفتی سلام

امروز پشمینه ی تزویرت اینگونه عذابم نمی داد

امان از بازی روزگار در بیشه ی چهار فصل

و امان از بی باوری من

من از یک رنجیدن تو

هزاران بار غرورم را به صلیب کشیدم

و آنگاه تو با دلت که آکنده از چیزی نامفهوم بود

می نویسی

               بدرود...

 


نقدی بر بیگانه اثر آلبر کامو


«در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود»


                                                                 آلبر کامو

 

ادامه نوشته

نسبیت و قرار داد نوشته دوستم

من  فکر میکردم که رنج ها متفاوتن,و رنج ها هیچگاه قابل مقایسه نیستن.همیشه برام سوال بود که من چرا رنجی رو تا حالا متحمل نشدم که زیر بارش خم بشم,ولی امروز میبینم که نگاه من به رنج های دیگران بود؛ رنج هایی که گاه سبب فنا و گاه سبب بقا میشدن.

تحمل ادماست که به رنج معنا میبخشه.من یقین دارم که یک حرف ناسزا از لحاظ میزان رنجشی که ایجاد میکنه با مرگ عزیز ترین ها برابره .این رو از اینجا به یقین رسیدم که دو واقعه ی هم زمان شدید ترین فشار روانی رو روی من گذاشت؛از دست دادن دو نفر از بهترین هام اولیش دوستم و دومیش خواهرم.که متاسفانه هر دوتاشون به خاطر براورده نشدن انتظاراتشون سبب رنجش من شدند و تصمیم به جدایی گرفتن..
تا امروز صبح یقین داشتم که روابط ادما یه جیز فراتر از قراردادها ست.یه چیزی فراتر از انتظارات,یعنی یه حس و یک ارتباط قلبی که همیشه قلب ها رو بهم پیوند میده حتی در صورت فقدانشون. ولی امروز شک کردم .من دیدم که شدیدترین احساس ها از هم گسسته شدن و من عزیز ترین هام رو به خاطر این درک غیر واقعیم از زندگی از دست دادم.
من دیدم که بهترین دوستم که با نگاهمون قلب همدیگه رو نشونه می رفتیم نگاهش رو از من گرفت و من خورد شدم.من دیدم که عزیزترینم ,کسی که مدعی زیباترین احساس دنیا بود(عشق) همه ی مرز هازو زیر پا گذاشت و من رو تهدید به بی احترامی کرد .
اونا واقعا حق داشتند !!  من نتونستم انتظاراتشون رو براورده کنم.اونا صرف یک احساس و علاقه رو ناچیز میدونستن.

من یقین دارم که هیچ یقینی وجود نداره .همه ی ما بی ثباتیم ,بحران هارو به وجود میاریم و رنج هارو .بعدش برای رهایی از اونها دست به کار میشیم در نهایت یا باهاشون میجنگیم یا فرار میکنم.

و تو  چه زود حرف هات رو فراموش کردی و  از من بریدی.از ت خرده نمیگیم  چون همه ی روابط قراردادیه.
میدونم تموم این روزها زجر کشیدی و از شدت ناراحتی خون گریه کردی.باور کن یه قطره اشک به چشم نیومد.
ولی از  اینکه من رو شما خطاب کردی گردنم خشک شد و دچار تیک شدم.از اینکه من رو تهدید کردی  ...

اینا رو نمییگم که مقصر رو مشخص کنم.من ضعف دارم و هرچقد تلاش کردم از پس رفع کردنش نیومدم.و تو حق داشتی که بری.

ولی بد رفتی,خیلی بد.


سلام هالی!

 

سلام هالی!

 

 

باد می آید

خلاصه ی هرچه رفتن

رواج کوچ خیالی ست دور

تو نه زاده ی حرم نوری

نه لکنت یک کودک در جمع

تو معمای دو راهرودی و جایی به نام

                                              اورامان

مسافر کند جاده های خیزران

آمدنت را در حوالی غروب می چیند

                                             و با سبدی پر از ابتدا

                                             محرمانه می گوید:

                                             ســـــــــــــــــــــلام

پس سلام هالی مهربانم

ملالی نیست جز صدای گنگ چکاوک

معصومیت آهو بره های ناکجاآباد

من خوبم و او آبی

و

آن ها مونس فال حافظ

مدتی ست نه خواب چراغ می بینم

                                              نه قد کشیدن بابونه

نه از باران می پرسم

                                              نه تب و حیرت جایی دور دارم

می گویند از آن دورها می آیی

                                              از آغاز بی پیرایه ی زاغک چشم چران

و از پاکی بی منتهای معشوقه ی خیالی

آنجایی که آخرین شاخه ی سرو

                                              زمین را خوب می شناسد

و خواهش هیچ کودکی در ابتدا گم نمی شود

می خواهم با تو بیایم

ای هاله ی نورانی

با ذره ای مهر و آسمانی عشق

.

.

.

اما امروز باید مشق هایم را تمام کنم...!